خرید بک لینک

املاک داریوش_بابل

املاک داریوش_بابل

کاش می‌شد سهمی از اندوهتان را بردارم…
کاش می‌شد گوشه‌ای از آسمان این سرزمین را روشن‌تر کنم،
همان‌قدر که یک لبخند کوچک،
شب‌های طولانی را کوتاه‌تر می‌کند.
کاش می‌توانستم خستگی را از شانه‌هایتان جمع کنم،
دردهایتان را در دست بگیرم
و بگویم: دیگر بس است…
از اینجا به بعد، بگذارید ما با هم تحمل کنیم.
دلم می‌گیرد وقتی می‌بینم
لبخندها پشت خبرها خاموش می‌شوند،
وقتی نگاه‌ها سنگین‌تر از رویاها شده‌اند،
وقتی دل‌هایتان آرام نمی‌تپد.
کاش آغوشم به وسعت این خاک بود،
آن‌قدر امن، آن‌قدر بی‌مرز
که همه‌تان را در خود جا می‌داد
و ترس‌هایتان در آن آب می‌شد.
کاش می‌توانستم پیشانی‌های خسته‌تان را ببوسم
و جهان، از همان نقطه،
دوباره مهربان شود.
دلم گرفته از دست‌هایم
که برای این‌همه درد کافی نیستند…
از لب‌هایم
که نمی‌توانند تمام غم‌ها را فوت کنند و ببرند…
از شانه‌هایم
که هنوز تاب همه رنج‌هایتان را ندارند…
چه سخت است داشتنِ توانِ دوست داشتن
وقتی مردمی که دوستشان داری
در اندوه نفس می‌کشند…
و چه سنگین است دل‌بستن به سرزمینی
که هر روز، صبورتر از همیشه درد را تاب می‌آورد…
اما باور کنید،
همین که هنوز برای هم دل می‌سوزانیم،
همین که هنوز دلمان برای حالِ هم می‌گیرد،
یعنی هنوز نور خاموش نشده است

برچسب: نویسنده: رضا قنبری تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 12:08

صفحه بندی